برای طلبه های امروز و مسئولین آینده(3)
هوا سرد بود و برفی.
ساعتم را نگاه کردم.نوبت نگهبانی من بود.
به سختی از رختخواب نرم و ساختمان گرم جدا شدم.
سر راه،دیدم او هم از اتاق بیرون آمد.
پرسید:((کجا؟!))
گفتم:((نوبت نگهبانی من شده.))
گفت:((داره برف میاد.لباس گرم پوشیدی؟))
گفتم:((بله)).
ده دقیقه بعد دیدم می آید طرف برجک نگهبانی.
رفتم جلو و سلام علیک.
گفتم:((نمی خواهید استراحت کنید؟!))
گفت:((با تو کار داشتم)).
گفتم:((صبر می کردید بعد از تمام شدن پستم می آمدم.))
تفنگم را برداشت و گفت:
((آن موقع دیر می شد.
می خواستم امشب من نگهبانی بدهم.
تو برو استراحت کن.
جثه ات قوی نیست،
هوا هم سرده.))
به نقل از کتاب خدمت از ماست.....82
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۲ ساعت 19:6 توسط حوزه علمیه جعفریه قاین
|