هوا سرد بود و برفی.

ساعتم را نگاه کردم.نوبت نگهبانی من بود.

به سختی از رختخواب نرم و ساختمان گرم جدا شدم.

سر راه،دیدم او هم از اتاق بیرون آمد.

پرسید:((کجا؟!))

گفتم:((نوبت نگهبانی من شده.))

گفت:((داره برف میاد.لباس گرم پوشیدی؟))

گفتم:((بله)).

ده دقیقه بعد دیدم می آید طرف برجک نگهبانی.

رفتم جلو و سلام علیک.

گفتم:((نمی خواهید استراحت کنید؟!))

گفت:((با تو کار داشتم)).

گفتم:((صبر می کردید بعد از تمام شدن پستم می آمدم.))

تفنگم را برداشت و گفت:

((آن موقع دیر می شد.

می خواستم امشب من نگهبانی بدهم.

تو برو استراحت کن.

جثه ات قوی نیست،

هوا هم سرده.))

به نقل از کتاب خدمت از ماست.....82