کسى که پیوندش به دنیا محکم شده باشد،در زمانى که دنیا مى‌خواهد از دستش برود، خیلى سخت حسرت مى‌خورد و به راستى هیچ قدرتى به جز خدا نمى‌تواند اموال را از چنین افرادى بگیرد .

حکایت اول

یکی از علما می گفت:

در مشهد مقدس به تحصیل علوم دینی اشتغال داشتم.

یکی از طلبه ها که از دوستان من بود، بیمار شد و بیماری اش به قدری شدید شد که به حالت مرگ افتاد.

در این هنگام ما او را تلقین می کردیم و به او می گفتیم: بگو«لا اله الا الله»، «الله اکبر» و ... ؛ اما او در پاسخ می گفت: نشکن، نمی گویم!

ما تعجب کردیم؛ زیرا او طلبه خوبی بود.

راز این ماجرا چه بود که پاسخ ما را نمی داد و به جای آن، سخن بی ربطی بر زبان می آورد؟ نمی دانستیم .

تا این که لحظاتی حالش خوب شد.

علت را از او پرسیدیم. گفت: اول آن ساعت مخصوص من را بیاورید تا بشکنم و بعد ماجرا را برای شما تعریف می کنم.

او گفت: من خیلی به این ساعت علاقه دارم؛ هنگام احتضار شنیدم شما به من می گویی «لا اله الا الله» و شیطان در برابرم ایستاده بود و همین ساعت مرا در دست داشت و در دست دیگرش چکشی بود و آن را بالای ساعت من نگه داشته بود، می خواستم جواب شما را بدهم؛ اما شیطان به من می گفت: اگر«لا اله الا الله» بگویی، ساعت تو را می شکنم.

من هم چون آن ساعت را خیلی دوست داشتم، به او می گفتم: نشکن، نمی گویم.

شیطان گفت: اگر به ولایت على علیه‌السلام شهادت بدهى، اینها را پاره مى‌کنم، من هم از ترس نمى‌گفتم!